پرواز طاووس

عید فطر؛ عید پایان یافتن رمضان نیست. عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد میشود. رمضان کورهای است که هستی انسان را میسوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر میآورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش. با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر در عید فطر درنیابیم که از نو متولد شدهایم؛ اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم؛ عید فطر، عید ما نیست.
اوضاع وقتی بدتر میشد که یک بیماری بسیار نادر بود و باعث بدشکلی ظاهری بیمار هم میشد، در این پست نگاهی میاندازیم به زندگی و بیماری یکی از این بیماران، بیماری که از فرط بدشکلی زمانی در سیرکها در دور اروپا به نمایش گذاشته شد و پس از مرگ هم بیش از صد سال در مورد بیماری او بحث علمی صورت گرفته است.
«جوزف مریک» در پنجم آگوست سال ۱۸۶۲ در شهر لیستر انگلیس به دنیا آمد. چند سال اول زندگی او مثل دیگر پسربچههای قرن نوزدهمی سپری شد، اما پس از این دوره کوتاه بود که بیماری عجیبی به جانش افتاد، پوستاش ضخمیم و ناصاف شد و گونههایش بزرگ شدند و در پیشانیاش توده استخوانی بزرگی پدیدار شد و کف یک دست و هر دو پایش بزرگ شدند. به علاوه به خاطر افتادن، استخوان لگنش دچار آسیب شد.
در یازده سالگی، مادر مریک مرد، پدرش به زودی ازدواج کرد. او در ۱۲ سالگی ترک تحصیل کرد و نتوانست کاری پیدا کند و پدر و نامادریاش او را طرد کردند تا اینکه در ۱۷ سالگی وارد نوانخانه لیستر شد.
در سال ۱۸۸۴، بعد از ۴ سال زندگی در نوانخانه، با یک مدیر نمایش به نام سام تور قرار داد بست، تا تور او را در سیرکها تحت عنوام «مرد فیلی» به نمایش بگذارد. بعد از آن، مریک تصمیم گرفت تا همین کار را در لندن ادامه دهد ، فروشگاهی که او را می خواست به نمایش بگذارد، در همان خیابانی واقع بود که بیمارستان لندن، قرار داشت. در اینجا بود که جراحی به نام «فردریک تِرِوِز»، از او دعوت کرد تا مورد معاینه قرار بگیرد و از او عکسبرداری شود.

اما به فاصله کوتاهی از ملاقات با تِرِوِز، فروشگاهی که مریک در آن به نمایش گذاشته شده بود، توسط پلیس بسته شد و مدیر برنامههای مریک او را به تور اروپا فرستاد. در بلژیک، مدیر نمایش او را دزدیند و در بروکسل محصور کردد، اما او بالاخره توانست به لندن بازگردد، در آنجا، مریک به بیمارستان لندن و نزد تِرِوِز برده شد و به او اجازه داده شد مابقی عمرش را در بیمارستان بماند. تِرِوِزهر روز او را ویزیت میکرد و رفتار دوستانهای با داشت.
در سال ۱۸۹۰، در ۲۷ سالگی ، مریک در خواب درگذشت. او در نتیجه نرسیدن اکسیژن یا آسفیکسی مرده بود. تِرِوِز بعد از تشریح جسد، اظهار عقیده کرد که مریک به خاطر سر بسیار بزرگش، مجبور بود، نشسته بخوابد اما او که علاقه داشت مثل انسانهای عادی درازکش بخوابد، در این وضعیت دچار کمبود اکسپژن شده و فوت شده است.
در سال ۱۹۷۹، نمایشنامهای اثر «برنارد پومرانس» بر اساس زندگی مریک نوشته شد و به اجرا درآمد، سال بعد هم «دیوید لینچ» فیلم مشهور The Elephant Man را ساخت. این فیلم نامزد هشت جایزه در اسکار شد. در این فیلم «جان هرت» نقش مریک را بازی میکرد و نقش جراح را هم «آنتونی هاپکینز» برعهده داشت.

یک قرن سرگردانی در تشخیص بیماری مرد فیلی
اما بیماری مریک دقیقا چه بود؟ این سؤالی است که بیش از یک قرن ذهن پزشکان و پژوهشگران را به خود مشغول کرد.
البته نخستین تشخیص بیماری مریک را خانواده مریک روی او گذاشتند. آنها عقیده داشتند که مادر مریک در زمان حاملگی وقتی نمایش یک سیرک را میدید، از فیل حاضر در سیرک ترسیده است و همین موضوع باعث تغییر شکل مریک شده است. این باور در انگلستان در قرن نوزدهم در نزد عوام، چیز عجیب و غریب نبود، همچنان که در کشور ما هم برخی از مردم عقیده دارند، نگاه کردن زن حامله به تصویر کودکان زیبا، باعث زیبایی نوزادش خواهد شد و برعکس ترس یا نگاه به موجودات عجیبالخلقه هم روی جنین اثر بد میگذارد!
مورد عجیب مریک، نخستین بار، در جریان همایش پاتولوژیستها در سال ۱۸۸۵ مطرح شد، نشریه BMJ هم اشاره کوتاهی به این بیمار کرد اما نشریه لنست از چاپ مقاله در این مورد خودداری کرد.
چند ماه بعد زمانی که مریک به تور اورپا برده شده بود، تروز تصمیم گرفت در همایش دیگری وضعیت او را مورد بحث بگذارد، اما این بار مریک در دسترس نبود و فقط پزشکان به عکسهای او دسترسی داشتند.
در آن زمان یکی از متخصصان پوست مشهور به نام «هنری رادکلیف کروکر» پیشنهاد کرد که بیماری مریک ترکیبی از «درماتولیز» و «پاچی درماتوسل» به همراه یک بدشکلی استخوانی ناشناخته است که همه آنها در نتیجه تغییرات سیستم عصبی مرکزی ایجاد میشوند.
در سال ۱۹۰۹ یک متخصص پوست دیگر در مقالهای که در نشریه انگلیسی درماتولوژی در مورد بیماری «فون رکلینهاوزن» یا همان «نورفیبروماتوز نوع یک» نوشت، بیماری مریک را نوعی از همین بیماری دانست. این بیماری نخستین بار در سال ۱۸۸۲ توسط یک پاتولوژیست آلمانی به نام فردریک دانیل فون رکلینهاوزن توصیف شده بود. علایم این بیماری ژنتیکی شامل تومورهای بافت عصبی و استخوان، و ضایعات زگیلی در پوست بود.
اما یکی از خصوصیات این بیماری تغییر رنگ یا پیگمنتاسیون قهوهای روشن پوست است، ضایعاتی که به لکههای شیرقهوه موسوم هستند و هرگز در بدن مریک دیده نشده بودند.

در بیشتر طول قرن بیستم، بیماری مریک را همین بیماری نوروفیبروماتوز میدانستند، گرچه گاه تشخیصهای دیگری مثل سندرم مافوسی Maffucci syndrome و یا دیسپلازی فیبروس پلی استئیک یا سندرم آلبرایت هم برای او مطرح بود.
تا اینکه در سال ۱۸۹۶ در مقالهای که در BMJ منتشر شد، بیماری او سندرم پروتئوس دانسته شد که نخستین بار در سال ۱۹۷۹ توصیف شده بود. نبود ضایعات شیرقهوهای و شواهد بافتشناسی دال بر بیماری نورو فیبروماتوز باعث شد که دانشمندان، این بیماری، را به عنوان تشخیص مریک مطرح کنند.
پروتئوس بر عکس بیماری نوروفیبروماتوز، اعصاب را تحت تاثیر قرار نمیدهد و علایم آن شامل بزرگی جمجمعه، افزایش توده استخوانی، بزرگی استخوانهای دراز، ضخیم شدن پوست و بافت زیر جلدی به خصوص در کف دست و پا است.

عکسی از مندی سلارز (یک بیمار مشهور دیگر مبتلا به سندرم پروتئوس)
اما در سال ۲۰۰۱ دانشمندی انگلیسی به نام به نام پاول اسپیرینگ، پیشنهاد کرد که بیماری مریک ترکیبی از بیمار پروتئوس و نوروفیبروماتوز باشد. در سال ۲۰۰۳ بر مبنای این بیماری، فیلم مستندی به نام نفرین مرد فیلی ساخته شد که توسط کانال دیسکاوری پخش شد.
پروتئوس بیماری نادری است و در کشورهای توسعهیافته تنها ۵۰۰ مورد آن گزارش شده است، اما پژوهشگرانی هستند که سالهای سال روی همین بیماری کار کردهاند.
امیدهای تازه در درمان بیماری پروتئوس
به تازگی «نیچر» مقالهای
در مورد پیشرفتهای علمی تازه در مورد بیماری پروتئوس منتشر کرده است که
در واقع خواندن همین مقاله، انگیزهای برای نوشتن این پست شد:
تصور میشود که افراد مبتلا به بیماری پروتئوس از لحاظ ژنتیکی، «موزائیک» باشند، یعنی بعضی از سلولهایشان طبیعی باشد و بعضیهاشان هم غیرطبیعی. در زمان زندگی جنینی به خاطر جهشهای ژنتیکی، بعضی از سلولها دچار تغییر میشوند ولی بقیه سلولها طبیعی هستند.
کاری که پژوهشگران کردند این بود که از بافتهای مبتلای شش بیمار مبتلا به پورتئوس نمونهبرداری کردند و توالی نوکلئوتیدها را در مناطق خاصی از DNA به نام اگزومها مشخص کردند. به این کار اصطلاحا سکانس کردن گفته میشود. اگزومها مسئول ساختن پروتئینها هستند.
آنها متوجه شدند که تغییر کوچکی در یک نوکلئوتید در ژن AKT1 باعث این بیماری میشود. در گام بعد، این پژوهشگران، همین کار را روی ۲۹ بیمار دیگر مبتلا تکرار کردند و به نتیجه مشابه رسیدند.
پروتئینی که ژن AKT1 میسازد، سیکلهای سلولی و رشد آنها را کنترل میکند، تغییر در این ژن باعث تولید پروتئینی میشود که فعالیت بیش از حد معمول دارد و نهایتا باعث رشد بافتها و بدشکلی میشود.
همین جهش باعث بعضی از سرطانهای هم میشود و به همین خاطر پژوهشهای زیادی روی آن به خصوص در موشها انجام شده و داروهایی هم برای کنترل این پروتئین ساخته شده است.
این پژوهشگران در نظر دارند که به زودی با استفاده از بقایای استخوان و موی مریک، DNA او را سکانس کنند تا به تشخیص نهایی برسند.
اما وجود داروهایی که پروتئین ژن جهشیافته AKT1 را کنترل میکنند، این امید را زنده کرده است که شاید بشود با همین داروها بیماری پروتئوس را درمان کرد و به رنج بیماران آن خاتمه داد. به تازگی دانشمندان دانشگاه سیدنی توانستهاند داروی rapamycin را با موفقیت برای کنترل کردن این پروتئین بیشفعال آزمایش کنند.
مورد عجیب آقای جوزف مریک، گرچه سه دهه رنج برای او در بر داشت، اما در طول یک قرن باعث توجه همگان به این بیماری شد و شاید روزی در سایه تلاش پزشکان، زندگی دشوار چند صد بیمار، برایشان آسانتر شود.
منبع: يك پزشك

آیا میدانید که دلفینها آن قدر باهوشند که در طی چند هفته میتوانند انسانها را طوری تربیت کنند تا روی لبه استخر بایستند و برای آنها ماهی پرت کنند!؟

حواس انسان توانایی رقابت با تیزترین
قابلیت های حسی حیوانات را ندارد
شرحی بر 10 حس برتر حیوانات که انسان
ها از آن بی بهره اند
انسان ها همواره تصور می کنند که
باهوش ترین موجودات عالم حیاتند اما
هیچ یک از حواس پنجگانه آنها توانایی
رقابت با تیزترین قابلیت های حسی
حیوانات را ندارد.
حیوانات در تاریکی می بینند، بوی طعمه
خود را از مایل ها دورتر حس می کنند و
امواج الکتریکی را از ماهیچه های
فشرده طعمه های مخفی شده دریافت می
کنند.
10 حسی که انسان ها از داشتن آن بی
بهره اند، در وجود این حیوانات قرار
داده شده است:
خفاش ها با انتشار جیر جیر ماوراء صوت
و انعکاس امواج صوتی پس از برخورد با
موانع حشرات را حین پرواز می قاپند و
به موانع نمی خورند. این ردیاب صوتی
بیولوژیکی "اکولوکیشن" نام دارد که
دلفین ها نیز از آن برای حرکت در میان
آب های تیره استفاده می کنند.
هرگز با یک کوسه ماهی قایم باشک بازی
نکنید زیرا می بازید. کوسه ماهی ها
سلول های ویژه ای در مغز خود دارند که
به میدان های مغناطیسی تولید شده از
سوی دیگر موجودات حساس هستند. این
توانایی در برخی کوسه ماهی ها آنقدر
قوی است که این جانداران وجود یک ماهی
پنهان شده زیر شن و ماسه را از طریق
سیگنال های الکتریکی ضعیف حاصل از
ماهیچه های منقبض شده آن تشخیص می
دهند.
اندام های حساس به دمای بین چشم ها و
منافذ بینی مارهای بوآ به این حیوانات
کمک می کنند تا گرمای بدن طعمه خود را
حس کنند. هر یک از این اندام ها در هر
دو بخش سر مارهای بوآ قرار گرفته اند
از اینرو حیوانات حتی در تاریکی مطلق
نیز قادر به حمله به شکار خود هستند.
چشمان حشرات و پرندگان با طول موج
انواری که برای انسان قابل رویت
نیستند، مطابقت دارد. پرندگانی که به
نظر ما به رنگ روغنی می آیند اغلب به
رنگ هایی درخشان هستند که ما حتی نامی
برای زمانی که این رنگ ها در نزدیکی
نور ماوراء بنفش دیده می شوند، پیدا
نمی کنیم. تلسکوپ هایی چون هابل
تصاویر فرابنفشی تولید می کنند که پس
از رنگ آمیزی توسط متخصصین این رنگ ها
را نمایان می سازند.
گربه ها پوسته هایی شبیه به آیینه در
پشت چشمان خود دارند که به آنها امکان
شکار کردن طعمه و حرکت در تاریکی مطلق
را می دهد. این پوسته که "تاپتیوم
لوسیدیوم" نامیده می شود نور را پس از
انتقال به شبکیه چشم منتقل می کند و
باعث می شوند تا چشمان فوتون ها را
بقاپند.
وقتی مارها زبان شاخه دار خود را تکان
می دهند ممکن است این حالت برای ما
بدشگون به نظر آید اما این جانداران
با استفاده از این قابلیت محیط
پیرامون خود را بو می کشند. مارها با
استفاده از زبان خود ذرات معلق در هوا
را جمع می کنند. زبان روکش دار مارها
سپس درون حفره خاص سقف دهانشان که
اندام های "جکابسون" نامیده می شوند،
غوطه ور می شود. در آن مکان رایحه های
بو پردازش شده و به صورت سیگنال های
الکتریکی به مغز انتقال می یابند.
اصطلاح "عشق در هواست" برای پروانه ها
لفظ غریبه ای نیست. این حشرات خزدار
سیگنال های شیمیایی عشق با نام "فرومون"
را که از جنس مخالف پخش می شود تا
فاصله 7 مایلی در هوا تشخیص می دهند.
تحقیقات نشان می دهد: انسان ها نیز
این سیگنال ها را تشخیص می دهند اما
فاصله بین دو جنس مخالف باید خیلی
نزدیک باشد.
اکثر موش ها بینایی ضعیفی دارند اما
این ضعف خود را با موهای اطراف پوزه
جبران می کنند. این موجودات از موهای
دراز خود به همان شکلی که انسان های
نابینا از عصا استفاده می کنند، بهره
می گیرند. موش ها و جوندگان دیگر با
حرکت موهای اطراف پوزه خود به هنگام
برخورد با اشیاء تصاویری ذهنی خلق می
کنند و بدین ترتیب محیط پیرامون خود
را شناسایی می کنند.
برخی از ماهی ها از جمله ماهی های
استوانه ای با استفاده از کیسه های
هوای خود می شنوند. کیسه ها ارتعاشات
اصوات را شناسایی می کنند و با
استفاده از یک جفت استخوان در گوش
میانی این لرزه ها را در گوش داخلی
قوت می بخشند. سلول های مویی در گوش
داخلی به ارتعاشات واکنش نشان داده و
اطلاعات صوتی را به مغز ماهی ها
انتقال می دهند.
بسیاری از پرندگان به ویژه مرغان
مهاجر از میدان مغناطیسی زمین برای
تشخیص مسیر خود حین پروازهای طولانی
مدت استفاده می کنند. دانشمندان هنوز
نمی دانند که این پرندگان به چه نحو
از این قابلیت بهره می گیرند اما
یافته های یک تحقیق نشان می دهد:
پرندگان احتمالا از گونه ای جابه جایی
حسی برخوردارند که به آنها امکان می
دهد تا خطوط مغناطیسی زمین را به صورت
الگوهای رنگی یا نور بینند. این خطوط
حیطه بینایی پرندگان را احاطه می کنند.
1. ارگان ومرونازال VOMERONASAL ORGAN:
یا ارگان جاکوبسون که حفره ای است در پل های بینی دو سمت با گیرنده های شیمیایی که در انسان عملکردی ندارند. در جانوران پست تر وظیفه درک ماده شیمیایی فرومون رو بر عهده دارند .

كلو باكستر – متولد 1924 Cleve Backster
كلو باكستر دانشمند زمینه دروغ سنجی و كار با دستگاههای پلی گراف ، جامعه علمی را با ارائه مشاهداتش درباره حساسیت گیاهان تكان داد.
در آزمایشات دیگر باكستر بر روی بافتهای دیگر نظیر میوه ها ، سبزیجات و حتی تكه های كنده شده از بدن انسان به بررسی پرداخت و كار با پلی گراف نشان داد كه تمام اشكال بافتهای زنده به نظر میرسد استعداد یكسانی در پاسخ دادن به تحریكات خارجی دارند.
منبع: راز بقا
در
این راستا، روزنامه "سانفرانسیسکو کرونیکال" گزارشی را به گربه ای به نام
"داستی"، 5 ساله، ساکن سن ماتیو در کالیفرنیا اختصاص داده است که از این
مشکل رنج می برد.
این گربه تاکنون حداقل یکبار به تمام خانه های
اطراف سر زده و با اشتیاق اشیای مختلفی به ویژه کفش، حوله، دستکش و
عروسکهای پشمی را سرقت کرده است.
صاحبان داستی همراه با این گربه در
خانه ای که بی شباهت به موزه اشیای مسروقه نیست زندگی می کنند. این "مجرم
پشمالو" تاکنون در حدود 600 شیء را به سرقت برده است.
برنامه
تلویزیونی "باید گربه ها را دوست داشت" به مدت یک هفته با یک دوربین مادون
قرمز رفتار این گربه را رصد کرد و نشان داد که وی چگونه مخفیانه وارد خانه
همسایه ها می شود و عروسکها و سایر اشیاء را در میان دندانهای خود گرفته و
راه خانه را در پیش می گیرد.
کارشناسان می گویند که غریزه شکارچی
بودن "داستی" از مسیر اصلی خود منحرف شده است. همسایگان به مدت سالها از
اینکه وسایلشان به سرقت می رفت متحیر بودند و از این می ترسیدند که مورد
هجوم سارقان واقعی قرار گرفته اند.
این سارق تنها در مدت یک شب 11
بار به خانه های همسایگان دستبرد زد. همسایگان پس از اینکه متوجه شدند
سرقتهای شبانه کار چه کسی است تصمیم گرفتند این سارق را به پلیس تحویل
ندهند.







